«جنگ، مهاجرت و دگرگونی نقش زنان در ایران» از آوارگی و دگرگونی خانواده تا استقلال، هویت اجتماعی و کنشگری زنان

د. اقبال پرگاری
تاریخ جنگها معمولا از منظر دولتها، ارتشها، مرزها، فرماندهان، پیروزیها و شکستها نوشته میشود.
اما در پشت این روایت رسمی، تاریخ دیگری نیز جریان دارد.
تاریخ خانوادههایی که از هم میپاشند، شهرهایی که تخلیه میشوند، کودکانی که بدون پدر بزرگ میشوند، زنانی که ناگهان مسئول تأمین معاش خانواده میشوند و میلیونها انسانی که مجبورند زندگی خود را در مکانی تازه از نو بسازند.
از این منظر، جنگ فقط یک رویداد نظامی نیست؛ یک شوک عظیم اجتماعی است.
جنگ میتواند در مدت کوتاهی روابطی را که طی دههها شکل گرفتهاند تغییر دهد؛ از تقسیم کار در خانواده گرفته تا مناسبات اقتصادی، الگوهای مهاجرت، آموزش، ازدواج، فرزندآوری و جایگاه زنان در جامعه.
تجربه ایران، بهویژه از انقلاب ١٣٥٧ و جنگ ایران و عراق تا موجهای مهاجرت داخلی و خارجی دهههای بعد، نمونه روشنی از چنین تحولی است.
جنگ ایران و عراق از شهریور 1359 تا مرداد 1367 ادامه یافت. برآوردهای پژوهشی نشان میدهد صدها هزار ایرانی در جبههها، بمباران شهرها و دیگر پیامدهای جنگ جان خود را از دست دادند یا مجروح شدند.
شهرها و روستاهای وسیعی در خوزستان، ایلام، کرماشان و مناطق غربی و جنوبغربی کشور مستقیما درگیر جنگ شدند.
اما جنگ تنها انسانها را نکشت؛ سبک زندگی آنها را نیز تغییر داد.
هزاران خانواده از خرمشهر، آبادان و دیگر مناطق جنگی ناچار شدند خانههای خود را ترک کنند. بسیاری از مردان راهی جبهه شدند، کشته یا مجروح شدند، به اسارت درآمدند یا برای مدتی طولانی از خانواده دور ماندند.
در چنین شرایطی زنان مسئولیتهایی را بر عهده گرفتند که ساختار سنتی خانواده لزوما برای آنان پیشبینی نکرده بود.
از همینجا یکی از مهمترین پرسشها را باید پاسخ داد.
که آیا جنگ و مهاجرت، با وجود تمام رنج و ویرانی خود، در تغییر نقش اجتماعی زنان ایران نیز مؤثر بودهاند؟
پاسخ به این پرسش ساده نیست.
با کمال تاسف بایدگفت جنگ زنان را آزاد نکرد.
و مهاجرت نیز به خودی خود برابری ایجاد نکرد.
اما هر دو پدیده، ساختارهای تثبیتشده زندگی اجتماعی را متزلزل کردند.
و زنان را در موقعیتهایی قرار دادند که ناچار شدند مسئولیتها، مهارتها و هویتهای تازهای پیدا کنند.
در نتیجه، تأثیر جنگ و مهاجرت را باید در قالب یک پارادوکس تاریخی فهمید.
بحرانهایی که بیشترین رنج را بر زنان تحمیل کردند، در مواردی همان بحرانهایی بودند که برخی از مرزهای سنتی نقشهای زن و مرد را نیز متزلزل ساختند.
و اما پیش از جنگ؛ جامعهای در حال تغییر،
که برای فهم دگرگونی ناشی از جنگ، باید ابتدا جامعه ایران پیش از جنگ را شناخت.
در دهههای 1340 و 1350 ایران با شهرنشینی سریع، گسترش آموزش، افزایش اشتغال دولتی و رشد طبقه متوسط شهری روبهرو بود.
زنان نیز به تدریج حضور بیشتری در مدارس، دانشگاهها، ادارات، آموزش، پزشکی، پرستاری و خدمات پیدا کرده بودند.
اما این تغییرات در سراسر ایران یکسان نبود.
میان تهران و روستاهای خوزستان، میان تهران و روستاهای کرماشان و کوردستان و میان خانوادههای شهری طبقه متوسط و خانوادههای کشاورز، و میان مناطق مختلف فرهنگی ایران تفاوتهای بسیار زیادی وجود داشت.
در بسیاری از خانوادهها هنوز الگوی نسبتا سنتی تقسیم کار برقرار بود.
مرد نانآور اصلی تلقی میشد و زن مسئول اصلی خانه، فرزند و مراقبت از خانواده بود.
اما باید در اینجا از یک تصور اشتباه پرهیز کرد.
که زنان سنتی هم الزاما «بیکار» نبودند.
زنان روستایی در کشاورزی، دامداری، صنایع دستی و تولید خانوادگی کار میکردند.
زنان طبقات پایین شهری نیز در مشاغل مختلف رسمی یا غیررسمی فعال بودند.
مشکل این بود که بخش بزرگی از این فعالیتها در آمارهای رسمی به عنوان «کار اقتصادی» زنان شناخته نمیشد.
بنابراین زنان پیش از جنگ نیز در اقتصاد مشارکت داشتند، اما کار آنان غالبا فاقد استقلال اقتصادی و موقعیت حقوقی مستقل بود.
انقلاب ١٣٥٧ و تناقض جدید در موقعیت زنان.
خود پیش از آغاز جنگ، نظم اجتماعی را دگرگون کرده بود.
زنان از گرایشهای سیاسی و اجتماعی گوناگون در انقلاب حضور داشتند. اما پس از استقرار جمهوری اسلامی، سیاستهایی درباره پوشش، خانواده، اشتغال و روابط جنسیتی به اجرا درآمد که بخشی از حقوق و آزادیهای پیشین زنان را محدود کرد.
در همان حال، حکومت جدید برای تثبیت خود نیازمند مشارکت اجتماعی وسیع بود.
در نتیجه تناقض مهمی پدید آمد.
از یک طرف، گفتمان رسمی بر مادری، همسری و نقش خانوادگی زنان تأکید میکرد.
از سوی دیگر، جامعه انقلابی و سپس جنگی به حضور زنان در عرصه عمومی نیاز داشت.
که جنگ این تناقض را بسیار آشکارتر کرد.
شهریور ١٣٥٩، با ورود زنان به وضعیت اضطراری جنگ.
با حمله عراق به ایران در سپتامبر ١٩٨٠، زندگی روزمره در بخش بزرگی از غرب و جنوبغرب ایران ناگهان از هم گسیخت.
خرمشهر به میدان نبرد تبدیل شد.
آبادان محاصره شد.
شهرها و روستاهای خوزستان، ایلام و کرماشان بمباران شدند.
خانوادهها مجبور شدند در مدتی کوتاه خانههای خود را ترک کنند.
ولی مهاجرت در شرایط جنگی با مهاجرت عادی تفاوت اساسی دارد.
در مهاجرت برنامهریزیشده، فرد معمولا درباره زمان، مقصد، شغل و مسکن تصمیم میگیرد.
اما در آوارگی جنگی، نخستین پرسش این است.
که چگونه زنده بمانیم؟
خانواده ممکن است بدون دارایی، بدون مدارک کامل و حتی بدون حضور همه اعضای خود خانه را ترک کند، و کردند.
و این وضعیت برای زنان پیامدهای خاصی داشت.
و آن پیام به زنان خرمشهر و آبادان و قصر شیرین و روستاهای مرزی کرماشان، فراتر از تصویر پشت جبهه بود.
پژوهشهای جدید تاریخی نشان میدهد که تصویر زنان جنگ ایران و عراق را نباید فقط به «همسر یا مادر رزمنده» محدود کرد.
در پژوهش های اجتماعی درباره زنان در جنگ ایران و عراق نشان داد که زنان در خرمشهر و آبادان و سپس در دیگر مناطق در نقشهای بسیار متنوعی حضور یافتند.
از سنگر کنی در شهرهای مرزی تا امدادگر، پرستار، پزشک، خبرنگار، راننده، سازماندهنده اجتماعی، جمعآوریکننده کمک، آموزشدهنده امداد، نیروی اطلاعاتی و در مواردی حتی نیروی مسلح.
و همگی دیدیم که زنان با گرایشهای سیاسی و اجتماعی متفاوت در جنگ مشارکت کردند و بسیاری از آنان در عمل از خطوط سنتی جنسیتی فراتر رفتند.
مطالعات انجمن ایرانپژوهی نیز حضور زنان در فعالیتهایی مانند مراقبت از مجروحان، نگهبانی، امدادرسانی، گزارشگری، آموزش امدادی و وظایف اطلاعاتی را ثبت کرده است.
در پژوهشی دیگر، شیرین سعیدی گزارش میکند که حدود ٢٢٨٠٨ زن به عنوان امدادگر داوطلب در مناطق مختلف جنگ فعالیت کردند.
بنابراین جنگ ناخواسته یک واقعیت اجتماعی جدید ایجاد کرد:
جامعهای که از زن انتظار داشت عمدتا در محیط خانواده باقی بماند، اکنون به زنانی نیاز داشت که در بیمارستان، اداره، مدرسه، سازمان امداد و حتی در مجاورت میدان جنگ فعالیت کنند.
زن از «عضو خانواده» به «مدیر بحران» تبدیل شد.
شاید مهمترین تغییر جنگ نه در جبهه، بلکه در خانه اتفاق افتاد.
هنگامی که مرد خانواده ، کشته میشد،
مجروح میشد، اسیر میشد، به جبهه میرفت،
یا برای ماهها و سالها از خانواده دور میماند،
چه کسی باید خانواده را اداره میکرد؟
در تعداد زیادی از خانوادهها پاسخ روشن بود.
زن.
زنان مجبور شدند مسئولیتهایی را بر عهده بگیرند که پیش از آن ممکن بود عمدتا مردانه تلقی شوند.
اداره اقتصاد خانواده، مراجعه به ادارات،
تصمیمگیری درباره فرزندان، و تأمین مسکن،
خرید و توزیع منابع محدود، جابهجایی خانواده، رسیدگی به امور حقوقی،
و گاه کسب درآمد.
در اینجا یک تحول بسیار مهم روانی و اجتماعی آغاز میشود.
ممکن است زن به انتخاب خود وارد این نقش نشده باشد، اما پس از آنکه چند سال خانواده را اداره کرد، تجربه تصمیمگیری بخشی از هویت او میشود، و شد.
به عبارت دیگر.
ضرورت، استقلال عملی ایجاد میکند.
و زنان سرپرست خانوار ، یکی از میراثهای خاموش جنگ بود.
یکی از پیامدهای جنگ افزایش خانوادههایی بود که زنان عملا سرپرستی آنها را بر عهده داشتند.
برخی همسر کشتەشدەها بودند.
برخی همسر مجروحان شدند جنگی، و برخی همسر اسیران.
برخی زنان نیز مرد خانواده را برای سالها در کنار خود نداشتند.
در ساختار سنتی، سرپرستی اقتصادی و اجتماعی خانواده غالبا با مرد مرتبط بود.
اما جنگ نشان داد که این نقش الزاما به جنسیت وابسته نیست.
زنان میتوانستند خانواده را اداره کنند.
فرزندان را بزرگ کنند.
درباره منابع اقتصادی تصمیم بگیرند.
و در شرایط بسیار دشوار زندگی خانوادگی را حفظ کنند.
یکی از ابعاد کمتر گفتهشده این تجربه نیز باید اشاره کرد.
زنانی که بدون حضور مرد زندگی میکردند گاهی با فشارهای فرهنگی شدیدی مواجه بودند.
برخی برای ازدواج مجدد تحت فشار قرار داشتند، در حالی که برخی دیگر تصمیم گرفتند مستقل بمانند و زندگی خود و فرزندانشان را اداره کنند.
پس جنگ فقط ساختار اقتصادی خانواده را تغییر نداد. بلکه مفهوم زن مستقل از مرد را نیز وارد تجربه اجتماعی بخش بزرگتری از جامعه کرد.
آوارگی و شکستن شبکه سنتی خانواده هم بعد دیگری از این تحول بود .
در جامعه سنتی، خانواده فقط شامل زن، مرد و فرزندان نیست.
شبکه گسترده خویشاوندی اهمیت زیادی دارد.
پدر و مادر، خواهر و برادر، عمه، خاله، عمو،
دایی، و همسایگان.
این شبکه نوعی نظام حمایتی ایجاد میکند.
اما جنگ خانوادهها را پراکنده کرد.
زنی که در خرمشهر یا آبادان در میان دهها خویشاوند زندگی میکرد، ممکن بود ناگهان در شیراز، اصفهان، تهران یا شهری دیگر با چند فرزند تنها بماند.
این اتفاق یک پیامد دوگانه داشت.
از یک سو حمایت سنتی کاهش یافت.
اما از سوی دیگر نظارت سنتی نیز کاهش پیدا کرد.
و اینجا زن ناچار شد خود تصمیم بگیرد.
خود با ادارات ارتباط برقرار کند.
خود برای کودکان مدرسه پیدا کند. و گاه خود شغل پیدا کند.
در نتیجه آوارگی، با تمام تلخی خود، میتوانست شکل تازهای از فردیت را نیز پدید آورد.
«جنگ و مهاجرت داخلی»
پژوهشهای مربوط به جابهجایی جمعیت ایران در سالهای ١٣۵۵ تا ١٣٦٥ نشان میدهد که جنگ ایران و عراق بر حجم و جهت مهاجرتهای داخلی تأثیر گذاشت.
این نکته بسیار مهم است.
ممکن است زن در تصمیم اولیه برای مهاجرت اختیار کمتری داشته باشد، اما نتیجه مهاجرت میتواند موقعیت او را تغییر دهد.
خانوادهای که از منطقه روستایی یا شهر کوچک وارد کلانشهر میشود با محیط اجتماعی کاملا متفاوتی روبهرو میشود:
مدرسه بیشتر، دانشگاه، بازار کار، حملونقل عمومی، رسانه، ارتباط با گروههای اجتماعی متفاوت، و امکان ناشناسماندن بیشتر.
تمام این عوامل میتوانند بر موقعیت زنان تأثیر بگذارند.
شهرنشینی و کاهش کنترل اجتماعی سنتی.
در جامعه کوچک، رفتار افراد در معرض نظارت دائمی جامعه محلی است.
خویشاوندان و همسایگان میدانند که.
دختر کجا میرود،
با چه کسی رفتوآمد دارد،
چه میپوشد،
چه زمانی ازدواج میکند، و چگونه زندگی میکند. در کلانشهر این نظارت کاهش مییابد.
این بدان معنا نیست که کنترل اجتماعی ناپدید میشود، اما شکل آن تغییر میکند.
زن شهرنشین برای رفتن به، مدرسه، دانشگاه، اداره، بیمارستان، فروشگاه، و محل کار بیشتر از فضای خصوصی خانواده خارج میشود.
به این ترتیب، مهاجرت و شهرنشینی به تدریج مرز میان «زن در خانه» و «مرد در جامعه» را تضعیف کردند.
جنگ و ورود زنان به اقتصاد نقشی جدید میافریند.
جنگ موجب کمبود نیروی انسانی، فشار اقتصادی و کاهش درآمد بسیاری از خانوادهها شد.
از سوی دیگر، تحریمها، تورم و مشکلات اقتصادی خانوادهها را مجبور میکرد منابع درآمدی بیشتری پیدا کنند.
الهه کولایی در پژوهش خود درباره تأثیر جنگ ایران و عراق بر نقش اجتماعی زنان، از چند تحول عمده یاد میکند:
مشارکت زنان در بسیج اجتماعی و اقتصادی،
پشتیبانی لجستیکی، اداره خانواده، مهاجرت از مناطق جنگی، آشنایی با محیطهای اجتماعی جدید، و ورود بیشتر به مسائل اقتصادی خانواده.
در نتیجه جنگ بهطور گسترده نقشهای سنتی زنان ایرانی را تغییر داد.
البته نباید این تحول را اغراقآمیز کرد.
حتی امروز نیز مشارکت اقتصادی رسمی زنان ایران بسیار پایینتر از مردان است.
بر اساس دادههای بانک جهانی و سازمان بینالمللی کار، نرخ مشارکت زنان در نیروی کار ایران در سال ٢٠٢٥ حدود ١٤ درصد بوده، در حالی که برای مردان حدود ٤٧ درصد گزارش شده است.
این تفاوت نشان میدهد که افزایش تحصیلات و تغییر انتظارات زنان الزاما به فرصت اقتصادی برابر تبدیل نشده است.
یک تناقض بنیادین دیگر. که زنان تحصیلکرده اما کمحضور در بازار کار که یکی از عجیبترین ویژگیهای تحولات زنان ایران همین تناقض است.
از یک سو، حضور زنان در آموزش و دانشگاه بهشدت افزایش یافت.
از سوی دیگر، مشارکت آنان در بازار کار همچنان محدود ماند.
گزارش یونسکو نشان میدهد زنان در سال ٢٠١٧ حدود ٤٦،٦ درصد دانشجویان آموزش عالی ایران را تشکیل میدادند؛ یعنی در سطح آموزش عالی عملا به نزدیکی برابری جنسیتی رسیده بودند «یونسکو».
آمارهای جدیدتر نیز گسترش چشمگیر آموزش زنان را نشان میدهند. برای نمونه، بانک جهانی گزارش میکند که در سال ٢٠٢٣ حدود ٨٧ درصد دختران دوره متوسطه اول را به پایان رساندهاند.
پس مسئله دیگر صرفا «آیا دختر باید درس بخواند؟» نیست. پرسش جدید این است:
این زن تحصیلکرده چه جایگاهی در اقتصاد، خانواده، سیاست و تصمیمگیری خواهد داشت؟
و همین پرسش یکی از منابع اصلی تنش جنسیتی در ایران معاصر است.
دانشگاه و پیدایش زن جدید تحصیل کرده.
دانشگاه برای زنان فقط محل آموزش تخصصی نبود.
دانشگاه محیطی بود که زن جوان در آن.
از خانواده فاصله نسبی پیدا میکرد،
و شبکه اجتماعی مستقل میساخت، با اندیشههای جدید آشنا میشد، برای آینده حرفهای خود برنامهریزی میکرد، و هویت فردی خود را تقویت میکرد.
به همین دلیل گسترش آموزش عالی یکی از مهمترین تحولات پس از جنگ بود.
زن تحصیلکرده معمولا انتظارات متفاوتی از زندگی دارد.
ازدواج در سن بالاتر، تعداد فرزند کمتر، حق انتخاب بیشتر، اشتغال، مشارکت در تصمیمهای خانواده، و استقلال مالی.
این دگرگونی فقط زن را تغییر نمیدهد.
ساختار خانواده را نیز تغییر میدهد.
مهاجرت خارجی یا موج دوم تغییر در زندگی زنان ایران.
در کنار آوارگی داخلی، ایران از اواخر دهه ١٣٥٠ به بعد شاهد موجهای بزرگ مهاجرت خارجی نیز بود.
که دلایل متفاوتی داشتند . مانند : انقلاب،
جنگ، سرکوب سیاسی، تحصیل، مشکلات اقتصادی، ناامنی اجتماعی، و جستوجوی فرصتهای بهتر.
بخش بزرگی از ایرانیان به اروپا، آمریکای شمالی، استرالیا و دیگر مناطق جهان مهاجرت کردند.
در مهاجرت خارجی، زن با نوع متفاوتی از تغییر مواجه میشود.
او فقط شهر خود را ترک نکرده است؛ وارد یک نظام حقوقی و فرهنگی تازه شده است.
یکی دیگر از این تحولها، مهاجرت و بازتوزیع قدرت در خانواده است.
مهاجرت یکی از مهمترین عواملی است که میتواند توازن قدرت در خانواده را تغییر دهد.
فرض کنیم مردی در ایران.
پزشک، مهندس، مدیر، بازرگان و یا صاحب موقعیت اجتماعی بالایی بوده است.
پس از مهاجرت ممکن است مدرک او به رسمیت شناخته نشود. و در خیلی جاها نشد.
ممکن است زبان نداند.
ممکن است شغل سابق خود را از دست بدهد.
در همان زمان، همسر او ممکن است سریعتر زبان بیاموزد، دوره آموزشی بگذراند یا وارد بازار کار شود.
در این شرایط یک اتفاق مهم رخ میدهد.
منابع قدرت در خانواده تغییر میکنند.
زنی که درآمد مستقل پیدا میکند، الزاما همان موقعیتی را که پیش از مهاجرت داشته حفظ نمیکند.
زن شاغل حالا دیگر استقلال اقتصادی و حق انتخاب دارد.
استقلال اقتصادی فقط به معنای داشتن پول نیست.
استقلال اقتصادی میتواند بر طیف بزرگی از انتخابها اثر بگذارد.
ادامه تحصیل، تغییر شغل، انتخاب محل زندگی، کمک به خانواده، تصمیم درباره فرزند،
و حتی تصمیم درباره ادامه یا پایان ازدواج.
در خانوادهای که زن هیچ درآمد مستقلی ندارد، خروج از یک رابطه ناسالم ممکن است بسیار دشوار باشد.
اما درآمد مستقل بخشی از این وابستگی را کاهش میدهد.
به همین دلیل استقلال اقتصادی یکی از بنیادیترین عوامل تغییر رابطه قدرت میان زن و مرد است.
اما مهاجرت همیشه به معنای رهایی نیست.
در اینجا باید از یک تصور رمانتیک پرهیز کرد.
مهاجرت میتواند برای زنان بسیار دشوار باشد. زن مهاجر ممکن است با تبعیض،
نژادپرستی، تنهایی، مشکلات زبان، از دست دادن موقعیت اجتماعی، اشتغال کمدرآمد،
فقدان شبکه خانوادگی، و فشار روانی
مواجه شود.
از سوی دیگر، بسیاری از زنان پس از مهاجرت همزمان دو مسئولیت دارند.
کار بیرون از خانه + مسئولیت اصلی خانه.
این وضعیت در ادبیات جامعهشناسی «بار دوگانه» نامیده میشود.
بنابراین اشتغال همیشه به معنای برابری نیست.
ممکن است زن هشت ساعت بیرون از خانه کار کند و پس از بازگشت همچنان مسئول اصلی آشپزی، نظافت و مراقبت از کودکان باشد.
بحث مهاجرت و تغییر هویت را هم باید بدرستی درک کرد.
مهاجرت فقط تغییر کشور نیست.
مهاجرت پرسشی بنیادی ایجاد میکند:
من کیستم؟
برای زن مهاجر ایرانی این پرسش پیچیدهتر است.
او ممکن است همزمان:
ایرانی، مهاجر، زن، شهروند کشور جدید،
مادر فرزندان دوفرهنگی.
و عضو جامعه ایرانیان خارج از کشور باشد.
در نتیجه هویت او چندلایه میشود.
نه کاملا از جامعه مبدأ جداست و نه کاملا در جامعه میزبان حل میشود.
این وضعیت را میتوان «هویت فراملی» نامید.
حالا باید به نسل اول و نسل دوم مهاجران ایرانی پرداخت.
یکی از جالبترین تحولات در خانوادههای مهاجر ایرانی، تفاوت میان مادر و دختر است.
مادر ممکن است در ایران بزرگ شده باشد.
دختر ممکن است در فرانسه، آلمان، کانادا، آمریکا یا سوئد متولد یا بزرگ شده باشد.
نگاه آنان به موضوعاتی مانند:
ازدواج، روابط عاطفی، استقلال، پوشش،
کار، دین، طلاق، و خانواده ممکن است تفاوت زیادی داشته باشد.
بنابراین مهاجرت فقط رابطه زن و مرد را تغییر نمیدهد.
رابطه نسلها را نیز تغییر میدهد.
و مادران نقشی دیگر در مهاجرت دارند. مادر مهاجر به عنوان کسی که حافظ فرهنگ و تمدن ملی هم هست.
نقش مادر در مهاجرت نیز شکل تازهای پیدا میکند.
در بسیاری از خانوادههای مهاجر، مادر مسئول حفظ زبان فارسی، غذا، آیینها، حافظه تاریخی و پیوند با خانواده گسترده میشود.
در واقع مادر نه تنها فرزند تربیت میکند، بلکه به نوعی به «مدیر انتقال فرهنگ» تبدیل میشود.
او باید دائما میان دو پرسش تعادل ایجاد کند:
چقدر از فرهنگ ایرانی باید حفظ شود؟
و چقدر باید اجازه داد فرزند با فرهنگ جامعه میزبان رشد کند؟
این تعارض در بسیاری از خانوادههای مهاجر یکی از پیچیدهترین مسائل نسل دوم است.
مهاجرت، با فن آوری و اینترنت و از میان رفتن فاصله جغرافیایی هم بخش دیگری از تحول است.
تا چند دهه پیش مهاجر ممکن بود سالها از جامعه مبدأ جدا بماند. نامه هفتهها در راه بود.
تماس تلفنی گران بود. اطلاعات محدود بود.
اما اینترنت این وضعیت را تغییر داد.
امروز زنی در برلین، پاریس، استکهلم یا تورنتو میتواند در همان لحظه با دوستان و بستگان خود در تهران، کرماشان، شیراز یا تبریز ارتباط داشته باشد.
در نتیجه مهاجرت دیگر به معنای قطع ارتباط نیست. فضایی تازه به وجود آمده است.
جامعه فرامرزی ایرانیان.
در این فضا، تجربههای زنان مهاجر درباره:
حقوق خانواده، خشونت خانگی، برابری،
کار، پوشش، آزادی فردی، و مشارکت سیاسی
میتواند بسیار سریع به داخل ایران منتقل شود.
و اما مهاجرت به عنوان انتقال تجربه اجتماعی.
مهاجر فقط پول به کشور مبدأ نمیفرستد.
او «تجربه» نیز منتقل میکند.
در علوم اجتماعی گاه از این فرایند به عنوان نوعی انتقال اجتماعی یاد میشود.
فرض کنیم زنی در کشور دیگری میبیند که.
طلاق از نظر حقوقی متفاوت است،
حضانت فرزند متفاوت تنظیم میشود،
خشونت خانگی جرم جدی محسوب میشود،
مرد و زن میتوانند مسئولیت مشترک فرزند داشته باشند،
یا زن برای سفر، اشتغال و تحصیل نیازی به اجازه همسر ندارد.
این تجربه بر برداشت او از «طبیعی بودن» روابط اجتماعی اثر میگذارد.
و هنگامی که این تجربه را برای خواهر، دختر، دوست یا بستگان خود در ایران تعریف میکند، مقایسه آغاز میشود.
از «سرنوشت» به «حق» و حقوق شهروندی.
این تحول مفهومی شاید از همه مهمتر باشد.
در جامعه سنتی ممکن است یک وضعیت چنین توصیف شود:
«قسمت او این بوده است.»
اما در جامعهای که زبان حقوق گسترش یافته، همان مسئله ممکن است چنین بیان شود:
«این حق اوست.»
تفاوت این دو جمله بسیار عمیق است.
در اولی فرد با سرنوشت روبهروست.
در دومی فرد صاحب حق است.
گسترش آموزش، مهاجرت، رسانه و ارتباطات جهانی به انتقال همین زبان حقوقی کمک کرده است.
و اما تغییر مفهوم خانواده هم رویکردی دیگر است.
تحول نقش زنان مستقیما ساختار خانواده را تغییر داده است.
خانواده سنتی غالبا بر سلسلهمراتب استوار بود.
مرد تصمیمگیرنده اصلی بود.
زن مسئول خانه بود.
فرزندان تابع والدین بودند.
اما با تحصیل و اشتغال زنان، خانواده به تدریج به سمت چیزی حرکت میکند که میتوان آن را خانواده مذاکرهای نامید.
در خانواده مذاکرهای، بسیاری از تصمیمها باید مورد توافق قرار گیرند:
چه کسی کار کند؟
کجا زندگی کنیم؟
چند فرزند داشته باشیم؟
چه کسی از کودک مراقبت کند؟
درآمد چگونه خرج شود؟
زن تا چه اندازه مستقل باشد؟
به این ترتیب دموکراتیزهشدن خانواده به یکی از ابعاد پنهان تحول اجتماعی تبدیل میشود.
تغییر سن ازدواج و فرزندآوری تحول پیدا خواهد کرد.
تحصیل، شهرنشینی و اشتغال معمولا با افزایش سن ازدواج همراهاند.
زنی که تا بیستوسه یا بیستوپنج سالگی در دانشگاه تحصیل میکند، الگوی زندگی متفاوتی از مادربزرگی دارد که شاید در شانزده یا هفده سالگی ازدواج کرده باشد.
همزمان، تعداد فرزندان نیز کاهش مییابد.
این تحول پیامد مهمی دارد:
زنی که بخش کوچکتری از زندگی بزرگسالی خود را صرف بارداری و نگهداری تعداد زیادی فرزند میکند، فرصت بیشتری برای آموزش، اشتغال و فعالیت اجتماعی پیدا میکند.
و اینجا تناقض میان قانون و جامعه پیش خواهد آمد.
یکی از مهمترین ویژگیهای ایران معاصر فاصله میان تحول اجتماعی زنان و ساختار حقوقی است.
جامعه زنانی تولید کرده است که:
تحصیلکردهاند، به اطلاعات جهانی دسترسی دارند، بخشی از آنان درآمد مستقل دارند،
شبکه اجتماعی گسترده دارند، و از حقوق خود آگاهترند.
اما بخشهایی از قوانین خانواده و ساختار سیاسی همچنان بر روابط نابرابر جنسیتی استوارند.
این شکاف میتواند منبع تنش دائمی باشد.
وقتی انتظارات جامعه سریعتر از قوانین تغییر کنند، تعارض میان شهروند و ساختار حقوقی افزایش مییابد.
«سه نسل زنان و سه تجربه تاریخی»
برای درک بهتر این تحول میتوان بهطور تقریبی سه نسل را از هم تفکیک کرد.
نسل اول: زنان انقلاب و جنگ،
این نسل انقلاب ١٣٥٧، تغییر نظام سیاسی و جنگ هشتساله را تجربه کرد.
بسیاری از آنان همزمان با محدودیتهای تازه و مسئولیتهای تازه روبهرو شدند.
برخی خانه و شهر خود را از دست دادند.
برخی سرپرست خانواده شدند.
برخی در بیمارستان و مراکز امداد کار کردند.
آنها نسلی بودند که اغلب استقلال را از دل ضرورت آموختند.
نسل دوم: زنان بازسازی و دانشگاه رفته.
این نسل عمدتا در دهههای ١٣٧٠ و ١٣٨٠ وارد دانشگاه و زندگی اجتماعی شد.
برای آنان تحصیل، اشتغال، رسانه و حضور اجتماعی اهمیت بیشتری داشت.
پرسش اصلی دیگر فقط این نبود که:
«آیا زن میتواند وارد جامعه شود؟»
بلکه:
«چرا حقوق او باید کمتر باشد؟»
نسل سوم: زنان عصر اینترنت.
این نسل در جهانی رشد کرده است که مقایسه دائمی ممکن است.
دختر جوان ایرانی میتواند در همان روز، زندگی زنان در دهها کشور دیگر را ببیند.
او میتواند درباره حقوق، سیاست، بدن، جنسیت، آزادی فردی و دموکراسی اطلاعات به دست آورد.
از این رو شکاف میان انتظارات این نسل و ساختارهای سنتی میتواند بسیار بزرگتر باشد.
و از جنگ ایران و عراق تا «زن، زندگی، آزادی»
اینجا میتوان رشته تاریخی این مقاله را به یکی از مهمترین تحولات اجتماعی ایران معاصر رساند.
جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ١٤٠١ از خلأ به وجود نیامد.
پس از مرگ ژینا مهسا امینی در شهریور ١٤٠١، اعتراضهایی در ایران آغاز شد که زنان و دختران نقش برجستهای در آنها داشتند. سازمان ملل در همان روزهای نخست گزارش کرد که اعتراضات به حدود ٨٠ شهر گسترش یافته بود و مطالباتی مانند حق زنان بر انتخاب پوشش و تمامیت جسمانی به محور اعتراضات تبدیل شده بود.
پژوهشهای جدید نیز جنبش «زن، زندگی، آزادی» را در امتداد تاریخ طولانیتری از جنبش زنان و جامعه مدنی ایران بررسی میکنند، نه به عنوان حادثهای ناگهانی. پژوهش،
«Oxford Research Encyclopedia »
در سال ٢٠٢٦ نیز بر ریشههای تاریخی جنبش، فعالیت خیابانی، کنشگری دیجیتال و نقش دیاسپورا تأکید میکند.
بنابراین میتوان گفت پشت سر دختر جوان سال ١٤٠١، چند نسل تجربه تاریخی قرار داشت:
تجربه مادربزرگ در جنگ،
تجربه مادر در دانشگاه،
تجربه خاله یا خواهر در مهاجرت،
و تجربه خود او در اینترنت و شبکههای اجتماعی.
نقش دیاسپورای زنان ایرانی.
جامعه ایرانی خارج از کشور در چند دهه گذشته به یکی از بازیگران مهم فضای اجتماعی ایران تبدیل شده است.
این جامعه فقط یک جمعیت مهاجر نیست.
شبکهای از:
دانشگاهیان، فعالان مدنی، روزنامهنگاران، هنرمندان، نویسندگان، پزشکان، متخصصان
و فعالان حقوق زنان در کشورهای مختلف شکل گرفته است.
پژوهشهای مربوط به «زن، زندگی، آزادی» نیز نقش کنشگری دیجیتال و دیاسپورا را بخشی از ساختار این جنبش میدانند.
در این وضعیت، مرز میان «داخل» و «خارج» دیگر کاملا روشن نیست.
زنی ممکن است در اروپا زندگی کند اما هر روز در گفتوگوهای اجتماعی ایران حضور داشته باشد.
که آیا جنگ باعث رهایی زنان شد؟
پاسخ روشن است:
خیر.
جنگ رهاییبخش نیست.
جنگ موجب مرگ، معلولیت، فقر، خشونت، آوارگی، اضطراب و از هم گسیختگی خانواده میشود.
زنان و کودکان اغلب بخش بزرگی از هزینههای اجتماعی جنگ را تحمل میکنند.
پس نباید از تغییر نقش زنان نتیجه گرفت که جنگ پدیدهای مثبت بوده است.
سخن دقیقتر این است:
جنگ ساختارهای اجتماعی را مختل میکند و این اختلال میتواند نقشهای پیشین را نیز تغییر دهد.
برای برخی زنان این تغییر به استقلال بیشتر منجر میشود.
برای برخی دیگر به فقر، محرومیت و وابستگی بیشتر.
آیا مهاجرت زنان را آزاد میکند؟
باز هم پاسخ ساده نیست.
مهاجرت میتواند فرصت ایجاد کند:
تحصیل، اشتغال، حقوق بهتر، استقلال اقتصادی، امنیت، و فضای اجتماعی آزادتر.
اما میتواند مشکلات تازهای نیز به وجود آورد.
مانند:
تنهایی، تبعیض، فقر، کاهش موقعیت اجتماعی، فشار فرهنگی، و بحران هویت.
بنابراین نه جنگ و نه مهاجرت را باید «عامل رهایی» دانست.
آنها بیشتر کاتالیزور تغییر هستند.
تغییر اساسی؛ دگرگونی تصور زن از خودش است.
شاید عمیقترین تحول را نتوان با آمار اشتغال یا تعداد دانشجویان توضیح داد.
تغییر بنیادیتر در ذهنیت رخ داده است.
تفاوت عظیمی وجود دارد میان زنی که میگوید:
«زندگی من را دیگران تعیین میکنند»
و زنی که میگوید:
«من باید درباره زندگی خودم تصمیم بگیرم.»
حتی اگر زن دوم هنوز نتواند همه حقوق خود را به دست آورد، نفس شکلگیری چنین انتظاری جامعه را تغییر داده است.
این همان جایی است که تغییر فرهنگی از تغییر حقوقی پیشی میگیرد.
از نقش تعیینشده به نقش انتخابشده
در جامعه سنتی، نقش زن تا حد زیادی پیشاپیش تعیین شده بود:
دختر، همسر، مادر، و مراقب خانواده.
در جامعه جدید، زنان بیش از گذشته میپرسند:
من چه میخواهم؟
چه رشتهای بخوانم؟
چه شغلی داشته باشم؟
آیا ازدواج کنم؟
چه زمانی ازدواج کنم؟
آیا فرزند داشته باشم؟
چگونه زندگی کنم؟
این گذار را میتوان چنین خلاصه کرد:
گذار از «نقش انتسابی» به «نقش انتخابی».
و شاید این مهمترین دگرگونی زنان ایران در چند دهه اخیر باشد.
اکنون میتوان کل این تحول را به شکل یک زنجیره دید:
جنگ -> آوارگی -> تغییر ساختار خانواده -> افزایش مسئولیت زنان -> مهاجرت -> شهرنشینی -> آموزش -> اشتغال -> استقلال نسبی -> تغییر هویت -> افزایش آگاهی حقوقی -> مطالبه برابری.
البته این مسیر مستقیم و قطعی نیست.
هر مرحله میتواند با مقاومت، عقبگرد یا شکست مواجه شود.
اما در مقیاس تاریخی، این فرایند بخش مهمی از تحول زنان ایران را توضیح میدهد.
زنان، نه فقط قربانیان بلکه کنشگران تاریخ هم هستند.
یکی از مهمترین اصلاحاتی که باید در روایت جنگ انجام داد این است که زنان را فقط قربانی نبینیم.
زنان قربانی جنگ بودهاند، اما فقط قربانی نبودهاند.
آنان:
مقاومت کردهاند، خانوادهها را حفظ کردهاند،
مهاجرت را مدیریت کردهاند، کار کردهاند،
تحصیل کردهاند، کودکان را بزرگ کردهاند،
وارد فضای عمومی شدهاند، شبکههای اجتماعی ساختهاند، و به بازیگران اجتماعی تبدیل شدهاند.
از این منظر، زنان نه حاشیه تاریخ جنگ، بلکه بخشی از تاریخ اصلی جنگاند.
پارادوکس جمهوری اسلامی و زنان با هویتهای چند لایه را هم باید آنالیز کرد.
در اینجا به یکی از مهمترین تناقضهای چهار دهه گذشته میرسیم.
ساختار سیاسی جمهوری اسلامی در بسیاری از حوزهها خواهان کنترل بیشتر بر زندگی زنان بوده است.
اما همان جامعه در طول این سالها:
زنان بیشتری را باسواد کرده،
زنان بیشتری را وارد دانشگاه کرده،
شهرنشینی را گسترش داده،
خانواده را کوچکتر کرده،
ارتباط با جهان را افزایش داده،
و ناخواسته نسلی از زنان ایجاد کرده است که انتظاراتشان بسیار فراتر از نقش سنتی است.
این تناقض را میتوان چنین بیان کرد:
جامعه زن مدرن تولید کرده است، اما بخشهایی از ساختار حقوقی هنوز میخواهند با او به عنوان زن جامعه سنتی رفتار کنند.
این شکاف یکی از عمیقترین شکافهای اجتماعی ایران امروز است.
نتیجه این همه تحولها را باید مورد باز بینی دقیق قرار داد.
اگر بخواهیم تأثیر جنگ و مهاجرت بر زنان ایران را در یک چارچوب تاریخی بررسی کنیم، باید از دو سادهسازی پرهیز کنیم.
نخست اینکه زنان را فقط قربانی بدانیم.
و دوم اینکه جنگ و مهاجرت را عامل مستقیم رهایی آنان تصور کنیم.
واقعیت میان این دو قرار دارد.
جنگ ایران و عراق برای میلیونها ایرانی رنج عظیمی ایجاد کرد.
برای زنان، این رنج بیشتر وبیشتر بود.
اما در همان حال، جنگ ساختار تقسیم کار سنتی خانواده را برهم زد.
زنانی مجبور شدند خانواده را اداره کنند.
وارد اقتصاد شوند.
در بیمارستانها و نهادهای اجتماعی کار کنند.
تصمیم بگیرند.
و مسئولیتهایی را بر عهده گیرند که پیش از آن عمدتا مردانه تلقی میشد.
پس از جنگ، شهرنشینی، آموزش و مهاجرت این تحول را ادامه دادند.
دانشگاه نسلی از زنان تحصیلکرده به وجود آورد.
مهاجرت خارجی آنان را با ساختارهای حقوقی و اجتماعی متفاوت آشنا کرد.
اینترنت فاصله ایران و جهان را کاهش داد.
و تجربه زنان مهاجر دوباره به جامعه ایران بازگشت.
در نتیجه، مسئله زنان ایران امروز را نمیتوان فقط با قوانین جمهوری اسلامی توضیح داد.
ما با یک تحول تاریخی عمیقتر روبهرو هستیم.
تحولی که از چند دهه تجربه اجتماعی شکل گرفته است:
شاید بتوان جوهر این تحول را در یک جمله خلاصه کرد:
زن ایرانی بیش از گذشته از موضوع تصمیم دیگران به فاعل تصمیم درباره زندگی خویش تبدیل شده است.
این تحول هنوز کامل نشده است.
موانع حقوقی باقیاند.
نابرابری اقتصادی گسترده است.
مشارکت رسمی زنان در بازار کار همچنان پایین است.
خشونت و تبعیض وجود دارد.
اما اتفاق بنیادی پیشتر افتاده است:
انتظارات زنان تغییر کرده است.
و تاریخ نشان میدهد هنگامی که انتظارات یک نسل تغییر میکند، بازگرداندن جامعه به وضعیت پیشین بسیار دشوار است.
از این منظر میتوان میان زن آواره خرمشهری سال ١٣٥٩ و دختر جوان معترض سال ١٤٠١ یک خط تاریخی ـ نه الزاما مستقیم، اما معنادار ـ ترسیم کرد.
اولی در شرایط اضطراری آموخت که میتواند خانواده را اداره کند.
نسل بعدی آموخت که میتواند دانشگاه برود و متخصص شود.
نسل مهاجر آموخت که قوانین اجتماعی میتوانند متفاوت باشند.
و نسل جدید پرسش دیگری مطرح کرد:
اگر میتوانم بیاموزم، کار کنم، تصمیم بگیرم و مسئول زندگی خود باشم، چرا نباید از حقوق برابر نیز برخوردار باشم؟
این پرسش شاید مهمترین میراث اجتماعی چند دهه تحول زنان ایران باشد.
در نهایت، تأثیر جنگ و مهاجرت بر زنان ایران را میتوان نه صرفا در تغییر محل سکونت، شغل یا شکل خانواده، بلکه در یک تحول بسیار بنیادیتر دید:
گذار از «نقشی که جامعه برای زن تعریف میکند» به «زندگیای که زن میخواهد خود درباره آن تصمیم بگیرد».
و این گذار، یکی از مهمترین دگرگونیهای اجتماعی ایران معاصر است.









