فاطمە رئوفی
در کمتر از یک هفته، دو خبر، قلب مردم کورد را به درد آورد؛ دو خبر که هر کدام زخمی تازه بر پیکر کوردستان بود. یکی خبر جان باختن پیشمرگهها و دیگری خبر کشته شدن وزیر رحیمی؛ پدری که خانوادهاش میگویند برای تأمین نان خانواده از خانه بیرون رفت، اما هرگز به آغوش فرزندانش بازنگشت.
بعضی خبرها فقط چند سطر روی صفحه یک تلفن همراه نیستند؛ بعضی خبرها، تمام زندگی یک خانواده را در چند ثانیه ویران میکنند. این هم یکی از همان خبرهاست؛ قصه پدری که دیگر به خانه بازنگشت، قصه دختری که رؤیای جشن تولدش، به عزاداری برای پدر تبدیل شد، و قصه خانوادهای که در یک صبح تلخ، همه دنیایشان را از دست دادند.
میگویند پدر، ستون خانه است. وقتی آن ستون فرو میریزد، فقط یک انسان از دنیا نمیرود؛ خانهای ویران میشود، دلهایی میشکنند و کودکانی تا آخر عمر، جای خالی آغوش پدر را با هیچ چیز پر نمیکنند. چه کسی میتواند درد دختری را بفهمد که تنها چند روز تا تولدش مانده بود، اما به جای روشن کردن شمعهای تولد، با دستان لرزان، پدرش را به خاک سپرد؟
وزیر رحیمی تنها یک نام نبود؛ برای پنج فرزند، تمام دنیا بود. پناهشان بود، امیدشان بود و تکیهگاهشان. حالا آن خانه، با یک صندلی خالی، با سکوتی سنگین و با داغی که هرگز کهنه نخواهد شد، باید به زندگی ادامه دهد.
اما این تنها درد یک خانواده نیست؛ این درد، درد کوردستان است.
مگر ما کوردها در چشم جمهوری اسلامی چه اندازه ارزش داریم که اینهمه خون بر خاکمان ریخته میشود؟ مگر جرم مردمی که تنها زندگی، آزادی، امنیت و نان میخواهند چیست؟ چرا هر بار که نام کوردستان میآید، بوی داغ، اشک و عزا نیز همراه آن است؟
گاهی احساس میشود که کمر بستهاند تا نسل این مردم را با گلوله، زندان، فقر، محرومیت و خاموش کردن صداها از پا درآورند. اما تاریخ بارها ثابت کرده است که مردمی که ریشه در کوهستان دارند، با طوفان از میان نمیروند.
زهی خیال باطل…
کوردستان با مرگ فرزندانش خاموش نمیشود.
اگر پیشمرگهای جانش را در راه آزادی فدا کند و اگر کولبری برای لقمهای نان جانش را از دست بدهد، شاید جسمشان بر خاک بیفتد، اما آرمان، شرافت و نامشان زنده میماند. از خون هر کوردی که بر خاک این سرزمین میریزد، هزاران کورد دیگر با امید، با استقامت و با عشق به آزادی قد برمیافرازند. ریشههای این ملت، عمیقتر از آن است که با گلوله خشک شود و ارادهاش محکمتر از آن است که با ظلم شکسته شود.
امروز اشکهای سوما، تنها اشکهای یک دختر داغدار نیست؛ اشکهای تمام دخترانی است که پدرشان را از دست دادهاند، اشک تمام مادرانی است که چشمانتظار ماندهاند و اشک تمام کودکانی است که با حسرت آغوش پدر بزرگ میشوند.
یاد همه جانباختگان گرامی باد؛ آنان که هر یک، داستانی ناتمام، خانوادهای چشمانتظار و قلبهایی شکسته از خود به جا گذاشتند. باشد که روزی هیچ مادری لباس عزا نپوشد، هیچ دختری تولدش را با داغ پدر به خاطر نسپارد و هیچ خانوادهای، عزیزش را در راه آزادی، امنیت یا لقمهای نان از دست ندهد.




