فاطمە رئوفی
سیام مارس، روزی نیست که تنها در تقویم ورق بخورد؛ این روز، نبضی است که در سینهی تاریخ کُردستان میتپد. روزی که خاک، بوی خونِ عزت گرفت و آسمان، شاهد قامتِ استواری شد که در برابر مرگ خم نشد. در چنین روزی، نام قازی محمد نه فقط به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان یک مفهوم، یک راه، و یک عهد جاودانه در دل ملت کُرد حک شد.
صبحی که طناب دار در میدان شهر مهاباد آماده شد، شاید برای بسیاری پایان یک داستان بود، اما برای ملتی که قرنها در جستجوی آزادی زیسته بود، آغاز فصلی تازه شد. آن میدان، تنها یک مکان نبود؛ به محرابی بدل شد که در آن، یک ملت قربانی داد تا هویت خویش را از فراموشی نجات دهد.
قازی محمد فرزند زمانهای بود که در آن، خاموشی را به مردم تحمیل کرده بودند؛ اما او سکوت را شکست. صدایش، نه از گلوی یک فرد، بلکه از اعماق رنجهای تاریخی یک ملت برمیخاست. او باور داشت که انسان، اگرچه میتواند در بند باشد، اما اندیشه و آرمانش هرگز در زنجیر نمیماند. همین باور بود که او را به برپایی جمهوری مهاباد رساند؛ رویایی کوتاه اما درخشان که همچون شهابی در تاریکی شب تاریخ درخشید.
جمهوری مهاباد، تنها یک ساختار سیاسی نبود؛ تجلی امیدی بود که در دل مردمی زخمخورده جوانه زده بود. در آن روزها، برای نخستینبار، زبان، فرهنگ و هویت کُردی با صدایی رسا در فضای رسمی طنینانداز شد. کودکانی که تا دیروز در سکوت رشد میکردند، با نام و زبان خود به آینده نگاه کردند. این همان معجزهای بود که قازی محمد با دستان خالی، اما دلی سرشار از ایمان، رقم زد.
اما تاریخ، همیشه با آرمانها مهربان نیست. هنگامی که سایهی سنگین سیاست و قدرت بر این رؤیا افتاد، جمهوری نوپا فرو ریخت، اما آنچه باقی ماند، چیزی فراتر از یک حکومت بود: روحی که دیگر نمیشد آن را خاموش کرد.
لحظهی اعدام، لحظهی آزمون انسان و آرمان بود. قازی محمد در برابر مرگ ایستاد، نه به عنوان یک محکوم، بلکه به عنوان قاضیِ وجدان تاریخ. گفتهاند که او با آرامشی شگفتانگیز به سوی چوبهی دار رفت؛ گویی میدانست که مرگ، پایان راه او نیست، بلکه آغاز راهی است که دیگران ادامه خواهند داد.
در آن لحظه، طناب دار تنها جسم او را از زمین جدا کرد، اما اندیشهاش را در دل هزاران انسان کاشت. هر قطره از خون او، به بذر مقاومتی بدل شد که در دل کوههای کُردستان ریشه دواند. از آن روز به بعد، هر نسیم در کوهستان، هر ترانهی چوپانی، و هر نگاهِ کودکی، حامل پیامی شد: آزادی را نمیتوان کشت.
سیام مارس، روز شهیدان کُردستان، روزی است که تاریخ، قامت خود را در برابر عظمت فداکاری خم میکند. این روز، یادآور آن است که راه آزادی، راهی ساده و بیهزینه نیست. این راه، از میان رنج، از دل اشک، و از فراز خون میگذرد. اما در عوض، جاودانگی میبخشد.
در دل این روز، نام شهیدان چون ستارگانی در آسمان تاریک تاریخ میدرخشند، اما در میان آنان، نام قازی محمد چون ماهی کامل میتابد؛ راه را نشان میدهد و امید را زنده نگه میدارد. او به ملت خود آموخت که هویت، چیزی نیست که بخشیده شود؛ چیزی است که باید برایش ایستاد، رنج کشید و حتی جان داد.
امروز، دههها پس از آن روز سرنوشتساز، هنوز صدای گامهای او در کوچههای مهاباد شنیده میشود. هنوز نگاهش در چشمان جوانانی که به آینده میاندیشند، زنده است. هنوز آرمانش در دل مادرانی که فرزندانشان را با قصهی آزادی بزرگ میکنند، جریان دارد.
سیام مارس، تنها یادآوری یک گذشته نیست؛ پیمانی است برای آینده. پیمانی میان نسلهایی که رفتهاند و نسلهایی که خواهند آمد. پیمانی که میگوید: راه نیمهتمام نخواهد ماند.
در این روز، ما نه فقط به سوگ مینشینیم، بلکه به خود یادآوری میکنیم که چه میراثی بر دوش داریم. میراثی از شرافت، ایستادگی و امید. میراثی که با نام قازی محمد گره خورده و تا ابد در تاریخ زنده خواهد ماند.
پس بگذار این روز، روز اشکِ تنها نباشد؛ روز بیداری باشد. روزی که هر دل، به خود بازگردد و از خود بپرسد: اگر آن روز در میدان مهاباد بودم، در کدام سوی تاریخ میایستادم؟
یاد شهیدان جاودان، راهشان روشن، و نامشان چراغی برای تمامی نسلها.




