امروز به طور متفاوتی دلتنگ کردستانم شدم. دوست داشتم غزل کوردی دردناکی گوش دهم و یک دل سیر گریه کنم.
پنجره را باز کردم؛ صدای باران دلتنگیام را چند برابر کرد.
باران بهاری بود و نوید این را میداد که بهار در راه است و زمین دوباره زنده میشود و لباس زیباتری به تن میکند.
ناگاه یاد مردمی افتادم که برای جشن نوروز خود را آماده میکردند، اما روز روشنشان تبدیل شد به تاریکی.
یاد مردم حلبچه افتادم و فوراً تقویم را نگاه کردم؛ چند روز دیگر سالگرد خواهران و برادران کورد من است در بمباران شیمیایی حلبچه. پس دلیل دلتنگی بیش از حد خودم برای کردستانم را متوجه شدم.
فوراً یک غزل دردناک کوردی جستجو کردم؛ نمیخواستم حالم را تغییر دهم، دوست داشتم بعد سالها باز هم همدردی کنم.
به این غزل از آقای محمد پرویزی اهل کامیاران رسیدم و فوراً آن را زمزمه کردم و گریه کردم.
یاد کردستان در این دیار غربت، دلتنگی را هزاران برابر میکند.
من با کلمهبهکلمهاش اشک ریختم و معنای آن این بود:
«وطنم، دلتنگت هستم.
وطنم، دلتنگ گرمسیر و کوهستانهایت هستم.
وطنم، روزی نیست از این فاصله دور به تو فکر نکنم.
کاش قطرات باران میشدم و غروبی وجببهوجب این خاک را میبوسیدم تا بلکه این دلتنگی درونم آرام گیرد.
کاش هر روز همچون پرتو آفتاب سحرگاهان به تو میرسیدم.
جادهها و کوهها را میپیمودم، بلکه این اشکهای غریبی را از چهرهات بزدایم.
من فرزند تو هستم، وطنم.
من کُردم و تو کردستان من.
وطنم، تو سرزمین مادری سیاهپوش و گرمسیر هستی،
که تا الان در انتظار برگشتن استخوانها و تکههای پیکر فرزندانت که شیمیایی شدهاند هستی،
که آنها را در گورستانهای ده خودشان دفن کنند،
و در روز جمعه و جشنها در سر مزارشان حاضر شوند،
از ته دل برایشان بگریند و اشکهای سوزان بریزند.
وطنم، تو مانند پدری دلشکسته از دیار حلبچه جوانمرگی،
که جگر گوشهها و اهل خانهاش همه مردهاند و سوختهاند، و سوخته جگرش.
ای فلک! سرزمینم زخمیست.
فلک! تا به کی این چنین سکوت سهمناک؟»
بعد از اتمام زمزمه کردنم، در روبهروی پنجره باز و هوای بارانی، پسرم من را به خودم آورد؛ کنارم بود و گفت (با همان زبان کوردی کلهری):
«نیشتمانم، من کوردم و تو کردستانم.»
او این بخش از غزل را به خاطر سپرده بود.
او را بوسیدم و گفتم: «بسیار عالی.»
ما کُردیم و کردستان متعلق به تمام ما کُردهاست.
از پسرم خواهش کردم برایم قلم و کاغذ بیاورد تا در کنار همان پنجره باز و هوای بارانی و دلگیرالبته برای من،یک دلنوشته بهاری بنویسم:
۲۵ اسفند ۱۳۶۶(۱۶مارس ۱۹۸۸)، روزی که آسمان حلبچه با نفسهای شیمیایی زهرآگین شد.
شهر هنوز بوی نان تازه میداد؛
کودکی کفشهایش را گم کرده بود؛
مادری با دستهای لرزان دخترش را به مدرسه میفرستاد؛
پدری دعا میکرد تا روزی دوباره به خانه بازگردند.
اما آسمان دیگر آبی نبود.
ابرها سیاه و سنگین بودند؛
و از دل آنها فرمانی مرگبار از بغداد آمد، فرمانی که فقط یک هدف داشت:
کُرد بودن را بکشد.
کودکان اول سرفه کردند، بعد چشمهایشان سوخت؛
مادری در کوچه با صورت سوخته فریاد زد؛
پدری بر زمین افتاد و دستهایش هنوز کودکش را میفشرد،
اما زمین همه را بلعید.
آنها کُرد بودند؛
نه سلاح داشتند، نه سنگر،
نه هویتشان چیزی جز زبان مادری، عشق به کوه و رودخانه و خاک بود،
و همین جرم کافی بود تا مرگ بر سرشان فرو بریزد.
کُرد بودن در آن لحظه حکم مرگ داشت.
خانهها شعلهور شد، دود سیاه از کوچهها بالا رفت،
و حتی صدای پرندگان هم در سکوت مرگ گم شد.
هر کودک بر زمین افتاده هنوز نفس میکشید، اما بوی سیب و مرگش بر همه شهر سایه انداخت.
در کوچههای حلبچه، نوزادی در گهواره بیصدا شد؛
مادرش با روسری گلدارش بر زمین افتاد؛
پیرمردی با تسبیحش هنوز دعا میکرد، اما دعاها خفه شدند.
همه چیز خاموش شد؛ تنها بوی سیب و خون ماند،
و این بوی سیب هنوز در کوهها، در رودخانهها، در هر خانهی کُرد باقی است.
آنها کُرد بودند.
به جرم کُرد بودن کشته شدند؛
نه برای جنگ، نه برای سیاست، نه برای خیانت،
فقط برای اینکه هویتشان را نمیتوانستند تحمل کنند.
اما کُرد بودن نمیمیرد.
کُرد بودن در هر لالایی مادر، در هر قصهی کهن، در هر رقص در کوهستان، در هر زمزمهی نام حلبچه زنده است.
آنها خواستند هویت را نابود کنند، اما نسلی که بازماند، باز هم کُرد خواهد بود.
هر سال، وقتی اسفند به نیمه میرسد،
حلبچه دوباره نفسش تنگ میشود؛
بوی سیب دوباره در خاطرهها میپیچد؛
نامها خوانده میشوند،
نام کودکانی که فرصت بزرگ شدن نیافتند،
نام زنانی که با روسریهای گلدارشان بر زمین افتادند،
نام مردانی که فقط میخواستند کُرد بمانند.
حلبچه یک شهر نیست؛
یک شهادت است،
یک فریاد است که از خاک بلند میشود و میگوید:
میتوان مرا کشت، اما کُرد بودنم را نه.
آنها کُرد بودند؛
به جرم کُرد بودن کشته شدند؛
و همین جمله، برای همیشه، در برابر هر ظلم، خواهد ایستاد.
در آخر یادی کنم از «ایدن مصطفی حمید» که صدام حسین در ابتدا به او دستور داد بمباران شیمیایی حلبچه را انجام دهد، اما وجدان بیدار او مانع شد که در مرگ مردان غیور و نترس کُرد، زنان شجاع و با شرف کُرد، و کودکان مظلوم و شیرین زبان کُرد شریک شود و نپذیرفت؛ و به دلیل نافرمانی، اعدام شد.
ایدن مصطفی حمید گفت: «نمیدانم بعد از مرگم کُردها از من یادی میکنند یا نه؟»
ما کُردها هیچگاه خوبی را فراموش نمیکنیم و به یادت هستیم.




